تبليغاتX
!يكي از جنس فرشـــــته ها
!يكي از جنس فرشـــــته ها
آهستــــــــــــــــه شتاب کن!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

اُمُل نیستم!...

دل می خواستم از تو، نه تن!

تن فروش در شهر زیاد است!

جایی خواندم فرقی ندارد زن باشی یا مرد، دل نداده تن بدهی فاحشه ای!!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

حــــــــوا " کـــــه باشـــی بعضی ها " هـــــوا "

بـــرشان می دارد که " آدمنـــــــد " ..!

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم


برادرم گفت: چرا چتری با خود نمی بری؟


خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟


پدرم با عصبانیت گفت: وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد


اما مادرم... در حالیکه موهای مرا خشک می کرد گفت:


باران بی موقع


این است مادر...!

*مامان جونم دوست دارم یه دنیا*  

نوشته شده در تاريخ جمعه 15 اردیبهشت1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |
من یک دخترم ...!
بدان حوای کسی نمی شوم که به هوای ِ دیگری برود
تنهاییم را با کسی قسمت نمی کنم که روزی تنهاییم بگذارد
روح ِ خداست که در من دمیده شده و احساس نام گرفته
ارزان نمی فروشمش ...!
دست هایم بالین ِ کودک ِ فردایم خواهد شد بی حرمتش نمی

کنم و به هر کس نمی سپارمش ...!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

گاهى ندانسته از يك نفر بتى درست ميكنى...

آنقدر بزرگ...

كه از دست ابراهيم نيز كارى بر نمی آيد!

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 اردیبهشت1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |
دلگـــــير نشو از آدمهــــــا
نيـــــش زدن طبيـعت ِشونه

سالهاست که به هـــــواي بارانــــی ميگـــن "خـــــراب"!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

عاشق هم شدی

مثل "زلیخـــا"سمج باش

آنقدر رسوا بازی دربیاور

تا خدا خودش پا درمیانی کند...!!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

چیزی نمی توانیم بگوییم؛

نه اینکه آزادی بیان نداریم؛

چرا داریم، مشکل اینجاست که؛

آزادی پس از بیان نداریم ...!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردین1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

همیشه شیرین نباش؛

فرهاد، گاهی باید طعم دیگری را تجربه کند ...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 فروردین1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |
بـا هـمه جــا فـرق داریـــــــــم

بآبآ نوئــــل هـدیــــه می دهد

حاجــــی فــــــــیروز ما گـــــدایی ...


نوشته شده در تاريخ جمعه 18 فروردین1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

هرگز به گذشته برنگردید؛

اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش بر می گشت؛

هیچ گاه یک پرنسس نمی شد ...!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

کاش می دانستی که جهانم؛

بی تو، الف ندارد ...!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 فروردین1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

من وقتی زنم، که تو باور داشته باشی مـــردی؛

انسـان بـودن را باید آمـوخت، جنسیت معنـا ندارد...!

نوشته شده در تاريخ شنبه 12 فروردین1391 توسط صبـــــــــا خانوووم |

کودکی که کفشش را امواج از او گرفته بود، روی ساحل نوشت:

"دریا دزد است!"

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ساحل نوشت:

"دریا سخاوتمندترین سفره ی هستی است! "

موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد و این پیام را به جا گذاشت:

" برداشت دیگران در مورد خود را در وسعت خویش حل کنیـــــــم"



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

گشت گرداگرد مهر تابناك ، ايران زمين


روز نو آمد و شد شادي برون زندر كمين


اي تو يزدان ، اي تو گرداننده مهر و سپهر


برترينش كن برايم اين زمان و اين زمين

سلام به همه ی دوستای خوبم

جشن نوروز رو به همتون تبریک میگم و از خدا جون میخوام از

هرچیزی بهترینش رو تو سال جدید نصیبتون کنه

فقط اومدم که نوروز رو بهتون تبریک بگم آخه فکر نکنم تا آخر

تعطیلات بتونم بیام

چون امشب میریم خونه مامان بزرگم و 5شنبه هم قراره بریم مسافرت

امیدوارم سال خوبی داشته باشین

*صبا خانوووم*


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

از اتوبوس که پیاده شدیم

ماشینی آن قدر بوق زد

     که خواهرم عروس شد !

پدر مکانیکم زیر ماشین رفت

برادرم که از پارک در آمده بود

     -پدرم را در آورد

مادر یک ریز می پرسید :

آیا کلاغ های تهران هم فارسی گارگار می کنند ؟!

کنار دکه ، همشهری

حرف های شیرین ِ عبادی - سیاسی داشت

خود را به آخر برج رساندم

آزادی چقدر گشاد شده بود !!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |
صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

(اکبر اکسیر)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

با اجازه محیط زیست دریا،

در دریا دکل می‌کاریم ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید ما به پارس جنوبی!

(اکبر اکسیر)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد

شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ!

(اکبر اکسیر)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |
قبرم را نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم

به روحم مشکوکم

" مرحوم حسین پناهی"

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |
ساده لباس بپوش، ساده راه برو؛

اما در برخورد با دیگران ساده نباش؛

زیرا سادگی ات را نشانه می گیرند؛

برای درهم شکستن غرورت ...!

«مرحوم حسین پناهی»

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر؛

خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...!

«مرحوم حسین پناهی»

نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

جـدایــــــــی " آنـــــــقدر هــــــا هــــــم کـــــه فکـــــر می کنــــــی

تلـــــــخ نیستـــــــــ !

اگــــر هنــــــوز حـــــــرف هــــــای مــن را بـــــاور نـــــــداری،

...

از " نـــــادر و ســــیمین " بپـــــــرس

کـــــه از تـــــــمام دنیـــــــــا جایـــــــــزه گرفته انــــــــد !!!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده؛

زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند ...!

«رنه دکارت»

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

من انتظار تو را می کِشم؛

تو مرا از انتظارت می کُشی؟

لعنت بر هر چه فتحه و ضمه و کسره ...

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

سرخ ... زرد ... سبز ...

وسوسه شدم، کدام سیب را بردارم ؟!

میوه فروش پوزخندی زد و گفت :

تردید نکن؛

تمام سیب ها تو زردند ...!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 اسفند1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

  وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش

می‌گذارد،

اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است!


* جرج برنارد شاو*


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 بهمن1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

علی چپ، راست می گفت :

این روزها کوچه اش؛

ظرفیت این همه متقاضی را ندارد؛

باید بزرگراهش کرد ...


نوشته شده در تاريخ جمعه 28 بهمن1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |
انگار گمشده این نسل اعتماد است نه اعتقاد؛

اما افسوس که نه بر اعتمادشان اعتقادی است؛

و نه بر اعتقادشان اعتماد ...

 

«دکترشریعتی»


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 بهمن1390 توسط صبـــــــــا خانوووم |

 از آجیل سفره عید؛

 چند پسته لال مانده است؛

 آنها که لب گشودند، خورده شدند؛

 آنها که لال مانده اند، می شکنند؛

 دندان ساز راست می گفت :

 پسته لال؛ سکوت دندان شکن است ...!


"مرحوم حسین پناهی"


.: Weblog Themes By MihanSkin :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.