اُمُل نیستم!...
دل می خواستم از تو، نه تن!
تن فروش در شهر زیاد است!
جایی خواندم فرقی ندارد زن باشی یا مرد، دل نداده تن بدهی فاحشه ای!!
حــــــــوا " کـــــه باشـــی بعضی ها " هـــــوا "
بـــرشان می دارد که " آدمنـــــــد " ..!
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
برادرم گفت: چرا چتری با خود نمی بری؟
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت: وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
اما مادرم... در حالیکه موهای مرا خشک می کرد گفت:
باران بی موقع
این است مادر...!
*مامان جونم دوست دارم یه دنیا*
من یک دخترم ...!بدان حوای کسی نمی شوم که به هوای ِ دیگری برودتنهاییم را با کسی قسمت نمی کنم که روزی تنهاییم بگذاردروح ِ خداست که در من دمیده شده و احساس نام گرفتهارزان نمی فروشمش ...!دست هایم بالین ِ کودک ِ فردایم خواهد شد بی حرمتش نمی
کنم و به هر کس نمی سپارمش ...!
گاهى ندانسته از يك نفر بتى درست ميكنى...
آنقدر بزرگ...
كه از دست ابراهيم نيز كارى بر نمی آيد!
نيـــــش زدن طبيـعت ِشونه
سالهاست که به هـــــواي بارانــــی ميگـــن "خـــــراب"!

عاشق هم شدی
مثل "زلیخـــا"سمج باش
تا خدا خودش پا درمیانی کند...!!
چیزی نمی توانیم بگوییم؛
نه اینکه آزادی بیان نداریم؛
چرا داریم، مشکل اینجاست که؛
آزادی پس از بیان نداریم ...!
همیشه شیرین نباش؛
فرهاد، گاهی باید طعم دیگری را تجربه کند ...
بآبآ نوئــــل هـدیــــه می دهد
حاجــــی فــــــــیروز ما گـــــدایی ...

هرگز به گذشته برنگردید؛
اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش بر می گشت؛
هیچ گاه یک پرنسس نمی شد ...!

کاش می دانستی که جهانم؛
بی تو، الف ندارد ...!
من وقتی زنم، که تو باور داشته باشی مـــردی؛
انسـان بـودن را باید آمـوخت، جنسیت معنـا ندارد...!
کودکی که کفشش را امواج از او گرفته بود، روی ساحل نوشت:
"دریا دزد است!"
مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ساحل نوشت:
"دریا سخاوتمندترین سفره ی هستی است! "
موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد و این پیام را به جا گذاشت:
" برداشت دیگران در مورد خود را در وسعت خویش حل کنیـــــــم"

گشت گرداگرد مهر تابناك ، ايران زمين
روز نو آمد و شد شادي برون زندر كمين
اي تو يزدان ، اي تو گرداننده مهر و سپهر
برترينش كن برايم اين زمان و اين زمين
سلام به همه ی دوستای خوبم
جشن نوروز رو به همتون تبریک میگم و از خدا جون میخوام از
هرچیزی بهترینش رو تو سال جدید نصیبتون کنه
فقط اومدم که نوروز رو بهتون تبریک بگم آخه فکر نکنم تا آخر
تعطیلات بتونم بیام
چون امشب میریم خونه مامان بزرگم و 5شنبه هم قراره بریم مسافرت
امیدوارم سال خوبی داشته باشین
*صبا خانوووم*

از اتوبوس که پیاده شدیم
ماشینی آن قدر بوق زد
که خواهرم عروس شد !
پدر مکانیکم زیر ماشین رفت
برادرم که از پارک در آمده بود
-پدرم را در آورد
مادر یک ریز می پرسید :
آیا کلاغ های تهران هم فارسی گارگار می کنند ؟!
کنار دکه ، همشهری
حرف های شیرین ِ عبادی - سیاسی داشت
خود را به آخر برج رساندم
آزادی چقدر گشاد شده بود !!از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
با اجازه محیط زیست دریا،
در دریا دکل میکاریم ماهیها به جهنم!
کندوها پر از قیر شدهاند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید ما به پارس جنوبی!
(اکبر اکسیر)
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
(اکبر اکسیر)
به روحم مشکوکم
" مرحوم حسین پناهی"
اما در برخورد با دیگران ساده نباش؛
زیرا سادگی ات را نشانه می گیرند؛
برای درهم شکستن غرورت ...!
«مرحوم حسین پناهی»
پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر؛
خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...!
«مرحوم حسین پناهی»
جـدایــــــــی " آنـــــــقدر هــــــا هــــــم کـــــه فکـــــر می کنــــــی
تلـــــــخ نیستـــــــــ !
اگــــر هنــــــوز حـــــــرف هــــــای مــن را بـــــاور نـــــــداری،
...
از " نـــــادر و ســــیمین " بپـــــــرس
کـــــه از تـــــــمام دنیـــــــــا جایـــــــــزه گرفته انــــــــد !!!
در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده؛
زیرا همه فکر میکنند به اندازه کافی عاقلند ...!
«رنه دکارت»
من انتظار تو را می کِشم؛
تو مرا از انتظارت می کُشی؟
لعنت بر هر چه فتحه و ضمه و کسره ...
سرخ ... زرد ... سبز ...
وسوسه شدم، کدام سیب را بردارم ؟!
میوه فروش پوزخندی زد و گفت :
تردید نکن؛
تمام سیب ها تو زردند ...!

وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش
میگذارد،
اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است!
* جرج برنارد شاو*
علی چپ، راست می گفت :
این روزها کوچه اش؛
ظرفیت این همه متقاضی را ندارد؛
باید بزرگراهش کرد ...

اما افسوس که نه بر اعتمادشان اعتقادی است؛
و نه بر اعتقادشان اعتماد ...
«دکترشریعتی»

از آجیل سفره عید؛
چند پسته لال مانده است؛
آنها که لب گشودند، خورده شدند؛
آنها که لال مانده اند، می شکنند؛
دندان ساز راست می گفت :
پسته لال؛ سکوت دندان شکن است ...!
"مرحوم حسین پناهی"

